بعد از انتظار طولانی آسمان
و تنگدستی زمین
و سالهای ترس
برای ملامت سقف های کوتاه
و دلجویی چلچله های فروردین
به ملاقات تو آمدم!
تا نامم را،
دلم را
و واژگانم را
به تو بسپارم...!
عرق پیشانیام را بگیر
می خواهم دو زانو در برابرت بنشینم
و تا حریر پیراهنت را شاپرکها بیرون می آورند
دستی به گیسوانت فرو برم
میان خنده های تو ،
قرص ماه
و کودکان بذر
و بالهای شانه به سر ، آواز می خوانند
تو
تمام آن چیزی هستی که من به خواب دیده بودم
تو
دانه ی خورشیدی ،
مهربانی انگور
و من
بی آنکه ناخنهایم را به گاوآهن ببندم
زمستان را سرافکنده خواهم کرد
تو صدایم می کنی
و پیراهنم پر می شود از بهــار...
من که همه عمر،
آسمان را به تردید نگریسته بودم
حالا می خواهم
چایم را در کهکشان شیری بنوشم
حبه ی قندی تعارفم کن
این اتفاق عجیب
که در جان من افتاده است
خواب باغ را در تاریکی ام سبز می کند...
"شاعر: محمد رضا رحمانی"
برچسب:
نویسنده: نگار باقری