شاعری بود که اشعارِ پریشان میگفت
پیشِ دریا سخن از رود خروشان میگفت
وسطِ مجلسِ اربابِ دو تا آبادی
غزل از رنج و غمِ خانه به دوشان میگفت
چون مسلمانِ ریا کار به مسجد میدید
گِله اش را درِ گوشی به کشیشان میگفت
پیشِ یک دخترِ سرمازده ی پشتِ چراغ
از گلاب و گل و از قمصر کاشان میگفت
روز روشن وسط برکه ی خشکیده ی عور
می نشست از شب و از ماه درخشان میگفت
هر کجا پورشه سواری به خیابان میدید
"از کجا آمده این ثروت ایشان؟" میگفت
هر زمانی که دلش تنگ و ز غم نالان بود
فی البداهه دو سه تا بیت دُرافشان میگفت
هرکه پرسید که"منصور"چه میکرد و که بود
بنویسید فقط شعرِ پریشان میگفت
احمد رضا منصوری جوزانی
برچسب:
نویسنده: نگار باقری