
مرور کردم و دیدم؛ چه بزنگاههایی که سر نرسیدی و حمایتم نکردی و از چه مخمصههایی که نجاتم ندادی! بیانصافیست بخواهم فراموش کنم حضور شگفتانگیز تو راهمه مثل من خوشاقبال نیستند که کسی مثل تو دوستشان داشتهباشد.گاهی دستهای تو انگار دستهای خداست که از آستین زمینیِ تو بیرون زده، گاهی حس میکنم، خدا دارد با چشمهای تو مرا میبیند و با حضور و لبخندهای تو در آغوشم میگیرد.چقدر میخواهمت تو را که مهربانترین و عزیزترینی برای من، چقدر خوشبختم که میشناسمت و چقدر خوشبختم که میشناسیام..."نرگس صرافیان" نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 18:35 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
کاش می گفتیچقدر باران را دوست داریتا جیبهایم را پر از ابر کنمیا چقدر باغچه راتا در دستهایم گل بکارمکاش میگفتی چقدردریا را دوست داریتا پشت پلکهایم ساحل بسازمیا چقدر کوه راتا روی شانههایم بنشانمشکاش میگفتی چقدر دشت را دوست داریتا در سینهام میهمانش کنمیا چقدر پاییز راتا مدام از عشق بگویمیا نه!کاش تنها میگفتی...چقدر شعر دوست داری تا بگویم:من هم دوستت دارم."حامد نیازی"از کتاب: یک اتفاق ساده نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 18:51 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برداما کمک می کند با وجود غمها محکم بایستیمدرست مثل چتر که باران را متوقف نمی کنداما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم!.ابرها به اسمان تکیه می کننددرختان به زمین و انسانها به مهربانی یکدیگرگاهی دلگرمی یکی چنان معجزه می کندکه انگار خدا در زمین کنار توست!.جاودان باد سایه کسانی کهشادی را علتند نه شریکو غم را شریکند نه دلیل.زندگیتان پر از آدم های خوب... نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت 17:38 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
آیدا، همزاد من!ساعتهای دراز است که بر این صفحۀ کاغذ خم شدهام تا برای تو، به مناسبت بزرگترین روز زندگیم _یعنی تولد'>تولد تو_ چیزی بنویسم. چهرۀ تو در برابر چشمهای من است. صدایت در گوشهایم میپیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمیدارد… به چه چیز فکر میکنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هرچه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. میخواهم زندگی کنم_به تمام معنا_میخواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.من عشق تو را چون پرچمی پیشاپیش نبردی که برای اثبات وجود خویش آغاز خواهم کرد به دوش میکشم، به تو فخر میکنم و از داشتن تو سر فخر به آسمان میسایم.تو را در س...
ادامه مطلب
مادر بزرگم همیشه میگفت :چاه ، دستی پر نمیشهاون وقتا سنم کم بود و معنی حرفشو نمیفهمیدممیپرسیدم عزیز یعنی چی ...
ادامه مطلب
این فیلم را به عقب برگردانآنقدر که پالتوی پوست پشت ویترینپلنگی شود که می دوددر دشت های دورآنقدر که عصاهاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمینزمین ...نهبه عقب تر برگرد!بگذار خدا دوباره دست هایش را بشویددر آینه بنگردشاید تصمیم دیگری گرفت.گروس عبدالملکیان نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ساعت 17:25 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگرچه گفتهانددهان تو را دوباره خواهیم بستاما نگرانِ سکوتِ من نباش،چشمهای دلواپسِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه خواستهاندچشمهای مرا دوباره ببندنداما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستمدستهای خستهٔ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه آمدهانددستهای بستهٔ مرا خسته کردهانداما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباشنَفَسهای روشنِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچهگفتهخواستهو آمدهاند مرا برای همیشهبا خود بُردهانداما نگرانِ من نباشغیاب منتا اَبَدبا توسخن خواهد گفت.“سید علی صالحی"از کتاب: سرود روح بزرگ / انتشارات نگاه نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 8:41 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
میخواهم در خواب تماشایت کنممیدانم که شاید هیچوقت اتفاق نیفتدمیخواهم تماشایت کنم در خواببا تو بخوابامیا به خوابات بیایموقتی امواج نرم تاریکی در سرمغلت میزننددوست دارم با تو قدم بزنمدر آن جنگل روشن پرتردیدبا برگهای سبز-آبی...دوست دارم آن شاخهی نقرهای را به تو بدهمآن گل کوچک سفید راکلمهای را که میتوانددر میانهی رویاتو را در برابر اندوه حفظ کندبا تو تا بالای پلهها بیایمو بعد دوباره قایقی شومکه تو را به سلامت بر میگرداند...دوست دارم هوایی شومکه تنها برای یک لحظهدرتو ساکن میشوددوست دارم چیزی شومکه به چشم نمیآیداما لازم است. "مارگارت اتوود"ترجمه: مریم آقاخانی نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 8:27 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
دنیا خیال می کند گمت کرده امدنیا جای کوچکی ستبرای کسی که واقعا عاشق استپیدا کردن سوزناز انبار کاهکار سختی نیستوقتی آهنربایی قوی در سینه ات باشد. "محسن حسینخانی" نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ساعت 20:56 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی درختدر راستای معنی و میلادبر شاخه های لختپیراهن بلند بهاری دوختبا اشتیاق رفتم به میهمانی آئینهاما دریغچشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کردو دیگر جوان نمی شومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو.چه نامرادی تلخیو دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزمبا سنگینی این غربت عمیقدر سرزمین اجدادی خویشو دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شومدر بارش این گستره ی تشویشدر خانه ی خورشید ها و خاطره هادریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟سبد ها و سفره هایی که سالهاستنه سیب را می شناسند و نه مهربانی راو دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شومدر این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جان مایه ی سرود های جوانی راو دیگر جوان نمی شومنه ب...
ادامه مطلب
این روزهاگفتن دوستت دارم !آنـقدر ساده است که می شود آن رااز هر رهگذری شنید اما فهمش یکی از سخت ترین کارِهای دنیاست سخت است اما زیبا !زیباست برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگ...
ادامه مطلب
بعد از انتظار طولانی آسمانو تنگدستی زمینو سالهای ترسبرای ملامت سقف های کوتاهو دلجویی چلچله های فروردینبه ملاقات تو آمدم!تا نامم را،دلم راو واژگانم رابه تو بسپارم...!عرق پیشانیام را بگیرمی خواهم دو زا...
ادامه مطلب
دست میکشم از مشغله های ریز و درشتیک فنجان چای میریزممینشینم کنار پنجره و فکر میکنم به دوست داشتنتفکر میکنم به جهانی که آن را چند روز پیش در آغوشت کشف کرده امبه بوسیدنت وقتی که سرت را خم میکنی و ...
ادامه مطلب
نمی توانم نامت را در دهانمو تو رادر درونمپنهان کنمگل با بوی خود چه می کند؟گندمزار با خوشه اش؟طاووس با دمش؟چراغ با روغنش؟با تو سر به کجا بگذارم؟کجا پنهانت کنم؟وقتی مردم، تو را در حرکات دست هایمموسیقی صدایمو توازن گام هایممی بینند...
ادامه مطلب
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻛﻨﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﮔﻔﺖ “ﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﻢ”ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﺪﺷﺎﻳﺪ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﻴﻦ این ﺩﻭ ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﺑﺲ ﻋﻈﻴﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ...
ادامه مطلب
قسم به پاییزی که در راه استو به پچ پچ های عاشقانه ی برگ ها، در حال افتادن!قسم به بوسه های آخرو به باران های گاه و بی گاهو به آغوش های خالیقسم به عشقکه منپاییز به پاییزباران به بارانآغوش به آغوش دل تنگ...
ادامه مطلب
به پاس بودنت - هر روزپرنده ی مرده ای پرواز می کندقفسی می شکندو به تعداد میله های قفسنرگس می روید.در انبوه پرندگان مردهدیوانه ترینشان منمسینه ام از شوق آزادی سرخ استو طولانی ترین نامه تاریخ را به پایم بسته ام.پنجره را بازکنبگذار روی شاخه های شانه ات بنشینمامروز، خدا مرابه شوق آمدنت آزاد کرده استنام توکلید زندان من بود ..."جلال حاجی زاده"...
ادامه مطلب
در آخرین نامه ات از من پرسیده بودیکه چه سان تو را دوست دارم ؟عزیزکمهمچون - بهار - که آسمان کبود را دوست داردهمچون - پروانه ای در دل کویریا زنبوری کوچک در عمق جنگلکه به گل سرخی دل داده استو به آن شهد شیرین اشآری، من اینگونه تو را دوست دارمهمچون برفی بر بلندای کوهیا چشمهای روان در دل جنگلکه تراوش ماهتاب را دوست داردعزیزکمآنگونه که خودت را دوست داریآنگونه که خودم را دوست دارمهمانگونه دوستت دارم"شیرکو بی کس"ترجمه: بابک زمانی...
ادامه مطلب
به ساعت نگاه می کنم : حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبزی ...
ادامه مطلب
از میان تمام چیزهایی که دیده ام تنها تویی که می خواهم به دیدن اش ادامه دهم از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام تنها تویی که می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم چه باید کنم ای عشق؟ هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند؟ من با نگاه ک...
ادامه مطلب