
شاعری بود که اشعارِ پریشان میگفتپیشِ دریا سخن از رود خروشان میگفت وسطِ مجلسِ اربابِ دو تا آبادیغزل از رنج و غمِ خانه به دوشان میگفتچون مسلمانِ ریا کار به مسجد میدیدگِله اش را درِ گوشی به کشیشان میگفتپیشِ یک دخترِ سرمازده ی پشتِ چراغاز گلاب و گل و از قمصر کاشان میگفتروز روشن وسط برکه ی خشکیده ی عورمی نشست از شب و از ماه درخشان میگفتهر کجا پورشه سواری به خیابان میدید"از کجا آمده این ثروت ایشان؟" میگفتهر زمانی که دلش تنگ و ز غم نالان بودفی البداهه دو سه تا بیت دُرافشان میگفتهرکه پرسید که...
ادامه مطلب
دنیا کوچک است امابا هر قدم که از این خانه دور شدیدنیا بزرگ تر شدو درد هایم ابعاد تازه ای پیدا کردبا هر قدم که دنبالت آمدمخیابان ها تکثیر شدندشهرها تکثیر شدند وقدم هایت آرام ناپدید شدندو من با غباری از راه های دور به خانه بازگشتمبیزارم از تواز این خانه که هر روز نبودنت را به رخ ام می کشدمنتظرم باران رد کفش هایم را از حافظه ی خیابان پاک کندتا تمام راه های رفته را انکار کنمو فکر کنم هیچ جاده ای از من نگذشته استاین غبار هم غبار سال های نبودن توستکه بر شانه هایم نشسته استهرچند کمی دیر شده!به خانه نرسیده، کفش هایم دهان باز کردهتمام راه های رفته را اعتراف کردند."یزدان تورانی" نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳ساعت 14:18 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگر طعم لبان تو نبودچگونه عطرهای زنانه را میشناختم؟شیرین و نرم...لمس دست هایت اگر نمی بودچگونه راه درست را می دیدمو صدای تو استدلیل شکفتن لاله ی گوش منتو یاد دادی ام حس آمیزی راو شعر قشنگترین حسی استکه یاد تو به قلبم آمیخته."محسن حسینخانی"از کتاب: کوه صدایم را پس نمی دهد نشر مروارید / چاپ اول: زمستان 1402 نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 10:34 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
می توانم با واژه ی خوشبختمتمام اشکهایم را مخفی کنممی توانم با لبخندی بگویم:آری، آسمان به وسعت صداقت های سوخته زیباست و چشمه های خشکیده ی پاکی هنوز هم جاری ست. آری، می توانم بار دیگر دور واژهای بارانی ام را خط بکشمو خودم، وجودم را زیر هزاران واژه فریب دهم آری می توانم، می توانم...ولی میدانی، من از فریب واژها خسته ام!من اگر اینجا شاد باشم و چتر بارانی ام را از نگاهم دور کنمدیگر واژها با من بیگانه می شوندآن وقت دیگر من تنهاترین نیستممن خسته ترین می شومکه با هر بار نفس کشیدن آرزوی پرواز دارم به یک آسمان دیگر.هیچ مهم نیست اگر نباشم، هیچ مهم نیست اگر پرشکسته پرواز کنم هیچ مهم نیست که قانون تلخ هستی باز ستوهای وجودم را در برابر هیچ بلرزاندهیچ مهم نیست...بقول نادر ابراهیمی:اگر پرنده را در قفس بینداز...
ادامه مطلب
مرور کردم و دیدم؛ چه بزنگاههایی که سر نرسیدی و حمایتم نکردی و از چه مخمصههایی که نجاتم ندادی! بیانصافیست بخواهم فراموش کنم حضور شگفتانگیز تو راهمه مثل من خوشاقبال نیستند که کسی مثل تو دوستشان داشتهباشد.گاهی دستهای تو انگار دستهای خداست که از آستین زمینیِ تو بیرون زده، گاهی حس میکنم، خدا دارد با چشمهای تو مرا میبیند و با حضور و لبخندهای تو در آغوشم میگیرد.چقدر میخواهمت تو را که مهربانترین و عزیزترینی برای من، چقدر خوشبختم که میشناسمت و چقدر خوشبختم که میشناسیام..."نرگس صرافیان" نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 18:35 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برداما کمک می کند با وجود غمها محکم بایستیمدرست مثل چتر که باران را متوقف نمی کنداما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم!.ابرها به اسمان تکیه می کننددرختان به زمین و انسانها به مهربانی یکدیگرگاهی دلگرمی یکی چنان معجزه می کندکه انگار خدا در زمین کنار توست!.جاودان باد سایه کسانی کهشادی را علتند نه شریکو غم را شریکند نه دلیل.زندگیتان پر از آدم های خوب... نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت 17:38 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
این روزها میگذرد،این روزها که کارد به استخوانزندگی رسیده وتحمل آخرین سنگر ماست.این روزها که غروبش ساعتهاطول میکشد، قلمی نمیچرخد،در تنگ گشوده نمیشود ونیمهی تاریک زمیندر حال گسترش است.شاید که آفت به مال و جانروزگارمان زده باشد اماخوب میدانم که روحماندر خنکای جزیره دورش بهروزهای پاک نیامده میاندیشد؛بیگمان ما سهمی از خاکخواهیم داشت و پرندهایی در آسمان،اگر این خورشید که غروب میکندروزی برای ما و باورهایمان طلوع کند.بردیا_یادگاری نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ساعت 10:58 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
آیدا، همزاد من!ساعتهای دراز است که بر این صفحۀ کاغذ خم شدهام تا برای تو، به مناسبت بزرگترین روز زندگیم _یعنی تولد'>تولد تو_ چیزی بنویسم. چهرۀ تو در برابر چشمهای من است. صدایت در گوشهایم میپیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمیدارد… به چه چیز فکر میکنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هرچه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. میخواهم زندگی کنم_به تمام معنا_میخواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.من عشق تو را چون پرچمی پیشاپیش نبردی که برای اثبات وجود خویش آغاز خواهم کرد به دوش میکشم، به تو فخر میکنم و از داشتن تو سر فخر به آسمان میسایم.تو را در س...
ادامه مطلب
خدایا یه آغوش گرم بهم بدهکارییه گرفتن محکم دستم بهم بدهکاریجوری که حتی اگه خودمم بخوام نتونم دستمو از تو دستت جدا کنمخدایا منو به حال خودم وامگذار نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 21:32 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
این فیلم را به عقب برگردانآنقدر که پالتوی پوست پشت ویترینپلنگی شود که می دوددر دشت های دورآنقدر که عصاهاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمینزمین ...نهبه عقب تر برگرد!بگذار خدا دوباره دست هایش را بشویددر آینه بنگردشاید تصمیم دیگری گرفت.گروس عبدالملکیان نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ساعت 17:25 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
یکی از حسهای بد دنیاکافی نبودنهچه تو روابط دوستانهچه فرصتهای شغلیو چه جاهای دیگهتو همه وجودت رو میذاریتلاش میکنیولی تهش میفهمیکافی نبودیو به همین خاطرکنار گذاشته شدی .... نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ساعت 10:26 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
شاید یک روز یک نفریک جوری آدم را بخواهدکه خواستنشبه این راحتی ها تمام نشود … "سیلویا پلات" نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ساعت 15:2 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگرچه گفتهانددهان تو را دوباره خواهیم بستاما نگرانِ سکوتِ من نباش،چشمهای دلواپسِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه خواستهاندچشمهای مرا دوباره ببندنداما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستمدستهای خستهٔ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه آمدهانددستهای بستهٔ مرا خسته کردهانداما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباشنَفَسهای روشنِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچهگفتهخواستهو آمدهاند مرا برای همیشهبا خود بُردهانداما نگرانِ من نباشغیاب منتا اَبَدبا توسخن خواهد گفت.“سید علی صالحی"از کتاب: سرود روح بزرگ / انتشارات نگاه نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 8:41 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
میخواهم در خواب تماشایت کنممیدانم که شاید هیچوقت اتفاق نیفتدمیخواهم تماشایت کنم در خواببا تو بخوابامیا به خوابات بیایموقتی امواج نرم تاریکی در سرمغلت میزننددوست دارم با تو قدم بزنمدر آن جنگل روشن پرتردیدبا برگهای سبز-آبی...دوست دارم آن شاخهی نقرهای را به تو بدهمآن گل کوچک سفید راکلمهای را که میتوانددر میانهی رویاتو را در برابر اندوه حفظ کندبا تو تا بالای پلهها بیایمو بعد دوباره قایقی شومکه تو را به سلامت بر میگرداند...دوست دارم هوایی شومکه تنها برای یک لحظهدرتو ساکن میشوددوست دارم چیزی شومکه به چشم نمیآیداما لازم است. "مارگارت اتوود"ترجمه: مریم آقاخانی نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 8:27 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
خوبم, !خیلی خوب...مگر میشودبه فکر تو بود وُ خوب نبودتو را خیال داشت وُ بد بود...من خوبم قشنگِ عزیزراستی تا یادم نرفته بگویمدوستت دارمنه مثل دیروزنه مثل امروزنه حتی مثلِ اولِ سطر...تو را یک جورِ دیگر دوست دارمبیشتر از هر جور...چرا آدما میگن عشق به مرور کم میشه؟پس چرا من هنوزمدست و پامو گم میکنمو قلب...
ادامه مطلب
روزهای زندگیام گرم میگذرد با تو، به گرمای لحظههایی که تو در آغوشمیبا تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنیهمچو یک رود که آرام میگذرد، عشق ما نیز آرام میگذردو تویی سرچشمه زلال این دل، ساعت عشق ما تمام لحظههای زندگی استثانیههایی که پر از عطر و بوی عاشقیستای جان منمهربانی و مح...
ادامه مطلب
بگو دوستت دارمو بگذار این جمله تا زیر خاک هم با ما بیایداین بار درختی شویمکه شاخه هایش انگشتان من باشدبر گهایش موهای توبگو دوستت دارمتا فردا همه باور کنندآواز دو پرنده که در قلب درختی می خوانندچیزی جز دوستت دارم نیست. "محسن حسینخانی" نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ساعت 21:54 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی درختدر راستای معنی و میلادبر شاخه های لختپیراهن بلند بهاری دوختبا اشتیاق رفتم به میهمانی آئینهاما دریغچشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کردو دیگر جوان نمی شومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو.چه نامرادی تلخیو دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزمبا سنگینی این غربت عمیقدر سرزمین اجدادی خویشو دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شومدر بارش این گستره ی تشویشدر خانه ی خورشید ها و خاطره هادریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟سبد ها و سفره هایی که سالهاستنه سیب را می شناسند و نه مهربانی راو دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شومدر این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جان مایه ی سرود های جوانی راو دیگر جوان نمی شومنه ب...
ادامه مطلب
این روزهاگفتن دوستت دارم !آنـقدر ساده است که می شود آن رااز هر رهگذری شنید اما فهمش یکی از سخت ترین کارِهای دنیاست سخت است اما زیبا !زیباست برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگ...
ادامه مطلب
تو را چگونه بنویسم شرح تو با سی و دو حرفمگر ممکن استتو را چگونه بنویسمکه همه بدانندزمان در حضور تو شروع می شود!چشمهایت را نبندپیدا نمی شومباور کن.درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیستکه گوش می کنیهر بار ...
ادامه مطلب