
اگر طعم لبان تو نبودچگونه عطرهای زنانه را میشناختم؟شیرین و نرم...لمس دست هایت اگر نمی بودچگونه راه درست را می دیدمو صدای تو استدلیل شکفتن لاله ی گوش منتو یاد دادی ام حس آمیزی راو شعر قشنگترین حسی استکه یاد تو به قلبم آمیخته."محسن حسینخانی"از کتاب: کوه صدایم را پس نمی دهد نشر مروارید / چاپ اول: زمستان 1402 نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 10:34 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
مرور کردم و دیدم؛ چه بزنگاههایی که سر نرسیدی و حمایتم نکردی و از چه مخمصههایی که نجاتم ندادی! بیانصافیست بخواهم فراموش کنم حضور شگفتانگیز تو راهمه مثل من خوشاقبال نیستند که کسی مثل تو دوستشان داشتهباشد.گاهی دستهای تو انگار دستهای خداست که از آستین زمینیِ تو بیرون زده، گاهی حس میکنم، خدا دارد با چشمهای تو مرا میبیند و با حضور و لبخندهای تو در آغوشم میگیرد.چقدر میخواهمت تو را که مهربانترین و عزیزترینی برای من، چقدر خوشبختم که میشناسمت و چقدر خوشبختم که میشناسیام..."نرگس صرافیان" نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 18:35 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
آیدا، همزاد من!ساعتهای دراز است که بر این صفحۀ کاغذ خم شدهام تا برای تو، به مناسبت بزرگترین روز زندگیم _یعنی تولد'>تولد تو_ چیزی بنویسم. چهرۀ تو در برابر چشمهای من است. صدایت در گوشهایم میپیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمیدارد… به چه چیز فکر میکنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هرچه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. میخواهم زندگی کنم_به تمام معنا_میخواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.من عشق تو را چون پرچمی پیشاپیش نبردی که برای اثبات وجود خویش آغاز خواهم کرد به دوش میکشم، به تو فخر میکنم و از داشتن تو سر فخر به آسمان میسایم.تو را در س...
ادامه مطلب
این فیلم را به عقب برگردانآنقدر که پالتوی پوست پشت ویترینپلنگی شود که می دوددر دشت های دورآنقدر که عصاهاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمینزمین ...نهبه عقب تر برگرد!بگذار خدا دوباره دست هایش را بشویددر آینه بنگردشاید تصمیم دیگری گرفت.گروس عبدالملکیان نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ساعت 17:25 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
یکی از حسهای بد دنیاکافی نبودنهچه تو روابط دوستانهچه فرصتهای شغلیو چه جاهای دیگهتو همه وجودت رو میذاریتلاش میکنیولی تهش میفهمیکافی نبودیو به همین خاطرکنار گذاشته شدی .... نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ساعت 10:26 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگرچه گفتهانددهان تو را دوباره خواهیم بستاما نگرانِ سکوتِ من نباش،چشمهای دلواپسِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه خواستهاندچشمهای مرا دوباره ببندنداما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستمدستهای خستهٔ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه آمدهانددستهای بستهٔ مرا خسته کردهانداما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباشنَفَسهای روشنِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچهگفتهخواستهو آمدهاند مرا برای همیشهبا خود بُردهانداما نگرانِ من نباشغیاب منتا اَبَدبا توسخن خواهد گفت.“سید علی صالحی"از کتاب: سرود روح بزرگ / انتشارات نگاه نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 8:41 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
روزهای زندگیام گرم میگذرد با تو، به گرمای لحظههایی که تو در آغوشمیبا تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنیهمچو یک رود که آرام میگذرد، عشق ما نیز آرام میگذردو تویی سرچشمه زلال این دل، ساعت عشق ما تمام لحظههای زندگی استثانیههایی که پر از عطر و بوی عاشقیستای جان منمهربانی و مح...
ادامه مطلب
این روزهاگفتن دوستت دارم !آنـقدر ساده است که می شود آن رااز هر رهگذری شنید اما فهمش یکی از سخت ترین کارِهای دنیاست سخت است اما زیبا !زیباست برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگ...
ادامه مطلب
تو را چگونه بنویسم شرح تو با سی و دو حرفمگر ممکن استتو را چگونه بنویسمکه همه بدانندزمان در حضور تو شروع می شود!چشمهایت را نبندپیدا نمی شومباور کن.درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیستکه گوش می کنیهر بار ...
ادامه مطلب
بعد از انتظار طولانی آسمانو تنگدستی زمینو سالهای ترسبرای ملامت سقف های کوتاهو دلجویی چلچله های فروردینبه ملاقات تو آمدم!تا نامم را،دلم راو واژگانم رابه تو بسپارم...!عرق پیشانیام را بگیرمی خواهم دو زا...
ادامه مطلب
دوست داشتن توشبیه آخرین چکّه ی آبی استکه مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساندشبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راهدر لبه ی پرتگاه دور و سردشبیه جُستن کوره راهی در جنگلو دست انداختن به آخرین تک...
ادامه مطلب
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻛﻨﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﮔﻔﺖ “ﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﻢ”ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﺪﺷﺎﻳﺪ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﻴﻦ این ﺩﻭ ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﺑﺲ ﻋﻈﻴﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ...
ادامه مطلب
قسم به پاییزی که در راه استو به پچ پچ های عاشقانه ی برگ ها، در حال افتادن!قسم به بوسه های آخرو به باران های گاه و بی گاهو به آغوش های خالیقسم به عشقکه منپاییز به پاییزباران به بارانآغوش به آغوش دل تنگ...
ادامه مطلب
در حوالی - آغوش - تو که نه، اما زندگی در میان قلب تو همیشه زیباست ... آنقدر زیباست که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا در میان قلب تو تصور می کنم نفس هایم تازه می شود بغضهایم فراموش می شود دلتنگی ه...
ادامه مطلب
به پاس بودنت - هر روزپرنده ی مرده ای پرواز می کندقفسی می شکندو به تعداد میله های قفسنرگس می روید.در انبوه پرندگان مردهدیوانه ترینشان منمسینه ام از شوق آزادی سرخ استو طولانی ترین نامه تاریخ را به پایم بسته ام.پنجره را بازکنبگذار روی شاخه های شانه ات بنشینمامروز، خدا مرابه شوق آمدنت آزاد کرده استنام توکلید زندان من بود ..."جلال حاجی زاده"...
ادامه مطلب
در آخرین نامه ات از من پرسیده بودیکه چه سان تو را دوست دارم ؟عزیزکمهمچون - بهار - که آسمان کبود را دوست داردهمچون - پروانه ای در دل کویریا زنبوری کوچک در عمق جنگلکه به گل سرخی دل داده استو به آن شهد شیرین اشآری، من اینگونه تو را دوست دارمهمچون برفی بر بلندای کوهیا چشمهای روان در دل جنگلکه تراوش ماهتاب را دوست داردعزیزکمآنگونه که خودت را دوست داریآنگونه که خودم را دوست دارمهمانگونه دوستت دارم"شیرکو بی کس"ترجمه: بابک زمانی...
ادامه مطلب
در سیمای - توروشنایی عجیبی ستکه درختان نارنج را بارور میکندو صدایت، دریایی لاجوردی ستکه هنوزدر گوشم میخواندعطرت، سنجاقکها را مست میکندتا سرخوشانه روی برکه ها به پرواز درآیندآه ! ماهرخ ، چه میخواستم بنویسم!پای تو که به ذهنم باز می شودبه فراموشی عمیق فرو می روم."دیهور انتهورا"...
ادامه مطلب
به ساعت نگاه می کنم : حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبزی ...
ادامه مطلب
اگر تو امتداد بهار نیستی پس این شکوفههای قلبم را از چه دارم ببین چگونه عطر تنت باران میشود و من با بوی تو خلوت میکنم اگر تو امتداد بهار نیستی این پرنده چه میگوید دارد دور قلبم میچرخد زمین میخورد بال میزند قلبم تند میکوبد و من میترسم بگویم دوستت دارم میترسم زیاد به تو فکر کنم میترسم نامت را روی کاغذ بنویس...
ادامه مطلب
به تو فکر می کنم و بی اختیار لبخند می زنم تو منظره ی همان دشتی که بارها سرتاسر رویاهایم را دیوانه وار در آن دویده ام پروانه ها از گلوی تو پرواز می کنند صدای قلبت صدای بافتن پیله هاست! عطرها، دست از سر پیراهنت بر نمی دارند... آغوش تو مرا پرنده می کند، آغوش تو مرا بلند پروازتر می کند... نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:10 توسط ...| ...
ادامه مطلب