
بازگشته اماز ترس، از ناامیدیو در کف دستانمگلی زیبا می رویداینک می شنومصدای پای رود راکه در رگانم جاریستو پرندگان تشنهاز چهار سوی تنمسیراب می شوندباز گشته اماز ترس، از ناامیدیو در کف دستانمگلی زیبا می روید. راحله شوقی جمیل نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ساعت 12:6 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگر طعم لبان تو نبودچگونه عطرهای زنانه را میشناختم؟شیرین و نرم...لمس دست هایت اگر نمی بودچگونه راه درست را می دیدمو صدای تو استدلیل شکفتن لاله ی گوش منتو یاد دادی ام حس آمیزی راو شعر قشنگترین حسی استکه یاد تو به قلبم آمیخته."محسن حسینخانی"از کتاب: کوه صدایم را پس نمی دهد نشر مروارید / چاپ اول: زمستان 1402 نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 10:34 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
می توانم با واژه ی خوشبختمتمام اشکهایم را مخفی کنممی توانم با لبخندی بگویم:آری، آسمان به وسعت صداقت های سوخته زیباست و چشمه های خشکیده ی پاکی هنوز هم جاری ست. آری، می توانم بار دیگر دور واژهای بارانی ام را خط بکشمو خودم، وجودم را زیر هزاران واژه فریب دهم آری می توانم، می توانم...ولی میدانی، من از فریب واژها خسته ام!من اگر اینجا شاد باشم و چتر بارانی ام را از نگاهم دور کنمدیگر واژها با من بیگانه می شوندآن وقت دیگر من تنهاترین نیستممن خسته ترین می شومکه با هر بار نفس کشیدن آرزوی پرواز دارم به یک آسمان دیگر.هیچ مهم نیست اگر نباشم، هیچ مهم نیست اگر پرشکسته پرواز کنم هیچ مهم نیست که قانون تلخ هستی باز ستوهای وجودم را در برابر هیچ بلرزاندهیچ مهم نیست...بقول نادر ابراهیمی:اگر پرنده را در قفس بینداز...
ادامه مطلب
مرور کردم و دیدم؛ چه بزنگاههایی که سر نرسیدی و حمایتم نکردی و از چه مخمصههایی که نجاتم ندادی! بیانصافیست بخواهم فراموش کنم حضور شگفتانگیز تو راهمه مثل من خوشاقبال نیستند که کسی مثل تو دوستشان داشتهباشد.گاهی دستهای تو انگار دستهای خداست که از آستین زمینیِ تو بیرون زده، گاهی حس میکنم، خدا دارد با چشمهای تو مرا میبیند و با حضور و لبخندهای تو در آغوشم میگیرد.چقدر میخواهمت تو را که مهربانترین و عزیزترینی برای من، چقدر خوشبختم که میشناسمت و چقدر خوشبختم که میشناسیام..."نرگس صرافیان" نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 18:35 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
وجود هیچکس غمها را از بین نمی برداما کمک می کند با وجود غمها محکم بایستیمدرست مثل چتر که باران را متوقف نمی کنداما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم!.ابرها به اسمان تکیه می کننددرختان به زمین و انسانها به مهربانی یکدیگرگاهی دلگرمی یکی چنان معجزه می کندکه انگار خدا در زمین کنار توست!.جاودان باد سایه کسانی کهشادی را علتند نه شریکو غم را شریکند نه دلیل.زندگیتان پر از آدم های خوب... نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت 17:38 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
آیدا، همزاد من!ساعتهای دراز است که بر این صفحۀ کاغذ خم شدهام تا برای تو، به مناسبت بزرگترین روز زندگیم _یعنی تولد'>تولد تو_ چیزی بنویسم. چهرۀ تو در برابر چشمهای من است. صدایت در گوشهایم میپیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمیدارد… به چه چیز فکر میکنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هرچه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. میخواهم زندگی کنم_به تمام معنا_میخواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.من عشق تو را چون پرچمی پیشاپیش نبردی که برای اثبات وجود خویش آغاز خواهم کرد به دوش میکشم، به تو فخر میکنم و از داشتن تو سر فخر به آسمان میسایم.تو را در س...
ادامه مطلب
از چشم افتادن میتونه خیلی قشنگ باشه. فکر کن تمامتو واسه یکی میذاری، میدوئی، تلاش میکنی واسه بودنش، اولویتت میشه، میجنگی و بار ها شکست میخوری، شب های زیادی ناراحت میمونی و بازم توی قلبته. یهو یه روز یه کاری انجام میده یا یه حرفی میزنه که تو کلاً نا امید میشی و از چشمت میافته. انگار یک چیزی درون تو اون فردو رها میکنه. فرکانسی که بین تو اون بود قطع میشه. صبح روز بعد که از خواب پا میشی نه ناراحتی نه عصبی. همه چیز توی آروم ترین حالت خودشه. انگار نه انگار همچین فردی وجود داشته. صبحانتو میخوری، بعد مدتی به خودت میرسی، ذهنت خالیه و میتونی بالاخره به چیزای غیر اون فکر کنی. میتونی تمرکزتو بذاری روی خودتو کارای مورد علاقت و آیندت. میتونی یه نفس راحت بدون اون بکشی و بالاخره قشنگیای زندگی که به خاطر اون ...
ادامه مطلب
نیاز داریم به یک نفر که بپرسد"بهتری؟"و بیتعارف بگوییم"نه! راستش اصلا خوب نیستم..."نیاز داریم به کسی کهاز بد بودن حال مابه نبودن پناه نبردکه بشود بگوییخوب نیستم و او بماندو بسازد و با حرفهایشامید و انگیزه و لبخند بیاوردکه برایش خودت باشیو برای نگه داشتنو ماندنشنقابِ "من خوبم و همه چیز رو به راه است" نزنینیاز داریم به یک نفرکه رفیق باشد، نه دوست!که دوستیار شادی و آسانیستو رفیقشریک غمها و بانیِ لبخندها...که فرق استمیان رفیق و دوستو ما اینروزهادلمان رفیق میخواهدنه دوست!#نرگس_صرافیان_طوفان نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 9:1 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
این فیلم را به عقب برگردانآنقدر که پالتوی پوست پشت ویترینپلنگی شود که می دوددر دشت های دورآنقدر که عصاهاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمینزمین ...نهبه عقب تر برگرد!بگذار خدا دوباره دست هایش را بشویددر آینه بنگردشاید تصمیم دیگری گرفت.گروس عبدالملکیان نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ساعت 17:25 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
اگرچه گفتهانددهان تو را دوباره خواهیم بستاما نگرانِ سکوتِ من نباش،چشمهای دلواپسِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه خواستهاندچشمهای مرا دوباره ببندنداما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستمدستهای خستهٔ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچه آمدهانددستهای بستهٔ مرا خسته کردهانداما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباشنَفَسهای روشنِ منباز با تو سخن خواهند گفت.اگرچهگفتهخواستهو آمدهاند مرا برای همیشهبا خود بُردهانداما نگرانِ من نباشغیاب منتا اَبَدبا توسخن خواهد گفت.“سید علی صالحی"از کتاب: سرود روح بزرگ / انتشارات نگاه نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 8:41 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم.هر روز چیزی را ترک کردم و هر روز چیزی مرا ترک کرد.با هر تَرْکی، خاکِ تنم تَرَکی برداشت و چیزی از آن رویید،بالی شاید، کوچک و شفاف و نامرئی.پریدن با پرهایی ناپیدا مرا بی پروایی آموخت.آخرین تمنایم سنگی است سهمگین که بر شانه هایم چسبیده است،باری که قرن هاست به ناگزیر هر زنی آن را برده است.فردا آن را از شانه هایم پایین خواهم گذاشتزیرا که در این کوله پشتی، توشه نیست؛تقاضا و تمناست و آدمی زیر بار تقاضاهاو تمناهایش تلف خواهد شد.رهیدن، رنج بسیار دارد اما پاداشی نیز دارد که آن رنج را التیام میبخشد.چه ناچاری دلپذیری است که راه رستگاری جز از گذشتن نمیگذرد . "عرفان نظرآهاری" نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ساعت 11:25 توسط ...| بخوانید...
ادامه مطلب
روزهای زندگیام گرم میگذرد با تو، به گرمای لحظههایی که تو در آغوشمیبا تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنیهمچو یک رود که آرام میگذرد، عشق ما نیز آرام میگذردو تویی سرچشمه زلال این دل، ساعت عشق ما تمام لحظههای زندگی استثانیههایی که پر از عطر و بوی عاشقیستای جان منمهربانی و مح...
ادامه مطلب
این روزهاگفتن دوستت دارم !آنـقدر ساده است که می شود آن رااز هر رهگذری شنید اما فهمش یکی از سخت ترین کارِهای دنیاست سخت است اما زیبا !زیباست برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگ...
ادامه مطلب
تو را چگونه بنویسم شرح تو با سی و دو حرفمگر ممکن استتو را چگونه بنویسمکه همه بدانندزمان در حضور تو شروع می شود!چشمهایت را نبندپیدا نمی شومباور کن.درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیستکه گوش می کنیهر بار ...
ادامه مطلب
بعد از انتظار طولانی آسمانو تنگدستی زمینو سالهای ترسبرای ملامت سقف های کوتاهو دلجویی چلچله های فروردینبه ملاقات تو آمدم!تا نامم را،دلم راو واژگانم رابه تو بسپارم...!عرق پیشانیام را بگیرمی خواهم دو زا...
ادامه مطلب
دوست داشتن توشبیه آخرین چکّه ی آبی استکه مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساندشبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راهدر لبه ی پرتگاه دور و سردشبیه جُستن کوره راهی در جنگلو دست انداختن به آخرین تک...
ادامه مطلب
دست میکشم از مشغله های ریز و درشتیک فنجان چای میریزممینشینم کنار پنجره و فکر میکنم به دوست داشتنتفکر میکنم به جهانی که آن را چند روز پیش در آغوشت کشف کرده امبه بوسیدنت وقتی که سرت را خم میکنی و ...
ادامه مطلب
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻛﻨﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﮔﻔﺖ “ﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﻢ”ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻧﺪﺭﺕ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻳﺪﺷﺎﻳﺪ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﻴﻦ این ﺩﻭ ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﺑﺲ ﻋﻈﻴﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ...
ادامه مطلب
قسم به پاییزی که در راه استو به پچ پچ های عاشقانه ی برگ ها، در حال افتادن!قسم به بوسه های آخرو به باران های گاه و بی گاهو به آغوش های خالیقسم به عشقکه منپاییز به پاییزباران به بارانآغوش به آغوش دل تنگ...
ادامه مطلب
در حوالی - آغوش - تو که نه، اما زندگی در میان قلب تو همیشه زیباست ... آنقدر زیباست که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا در میان قلب تو تصور می کنم نفس هایم تازه می شود بغضهایم فراموش می شود دلتنگی ه...
ادامه مطلب